محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

30

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

تشبيه او به اعتبار آن است كه چون گچ را در آب مىگذارند و بياض در وى مع غلظ تا پديد مىآيد همين‌سان اين بلغم در بياض و غلظت بدان مىنمايد و او غليظترين اصناف بلغم است . قسم دوم در مختلف القوام و اين نيز دو گونه است : يكى آن كه اختلاف او محسوس نباشد جهة فجاجة او و اين را خام گويند لبقائه على فجاجته . اگر گويند چيزى كه اختلاف در آن محسوس نباشد حكم بر اختلاف او چگونه توان كرد ؟ جواب آن است كه حكم بر اختلاف بنا بر آن است كه بعض اجزاى او به سرعت غوص مىكند در جسم قابل و بعض اجزا بدان سرعت غوض نمىكند فيها يحكم بالاختلاف و إن لم يكن محسوسا في قوامه . دوم آنكه اختلاف او محسوس بود و اين را مخاطى گويند جهة مشابهة او با مخاط زيرا كه مخاط يعنى بلغم بينى در غالب امر مختلف القوام مىباشد در حس . و أما السوداء الطبيعة فهي عكر الدم الطبيعي اما سوداى طبيعى پس وى دُرْد خون طبيعى است زيرا كه نسبت سودا به باقى اخلاط همچون نسبت ارض است به باقى اركان و تمييز وى از اخلاط همچون تمييز ارضيت است از اجسام سائله و از اخلاط قابل ترسب نيست مگر خون پس اگر اين خون محمود است رسوب او نيز محمود است ، يعنى طبيعى و اگر محمود نيست ، رسوب وى نيز محمود نيست و وى ناطبيعى است [ سبب حصر قابليت ترسب در خلط دم ] و حصر قابليت ترسب اجزا در خون بنا بر آن است كه مادهء او شائستهء آن است به خلاف بلغم ، كه از غايت لزوجت ، صالح به اين كار نيست ، زيرا كه اجزاى او در يكديگر متشبث است ، اجزاى ارضيه كه در وى است نمىتواند خرق بعض ديگر كرده ميل به تسفل نمود . و صفرا نيز قابل اين كار نيست به سه وجه : يكى آنكه مادهء او لطيف است اجزاى ارضيه كمتر دارد و چون اجزاى ارضيه كمتر باشد قادر بر خرق باقى اجزا و تنزل به اسفل نتواند شد . دوم آنكه مادهء صفرا دايم الحركة است و جسمى سايل كه متحرك باشد اجزاى ارضيه از او مترسب نمىشود چنانچه در آب جارى مشهود است كه چنانچه در آب ايستاده اجزاى ارضيه به ته مىنشيند در جارى نمىنشيند . سوم آن كه مادهء صفرا در بدن قليل المقدار است و رسوب او كه اقل قليل است يا اين است كه مندفع مىشود به تصرف حرارت غريزيه در وى يا متعفن مىگردد به تصرف حرارت غريبه در وى و چون متعفن شود لطيف وى به تحليل مىرود و مابقى كثيف شده سوداى احتراقى مىگردد نه رسوبى و چون متحقق شد كه جهة رسوبى چندين شرائط در كار است سودا به طريق اولى قابل به اين كار نباشد كه ترسب در اجزايش صورت بندد ، پس ثابت شد كه قابل رسوبيت مادهء خون است فقط . و أما غير الطبيعة فهي الخلط المحترق اما سوداى غير طبيعى آن خلط محترق يعنى سوخته است [ سبب پيدايى سوداى ناطبيعى ] بايد دانست هر خلطى از اخلاط اربعه كه محترق شود يعنى اجزاى لطيفهء او به تحليل رود و كثيفه باقى ماند آن سوداى ناطبيعى است و اين را سوداى احتراقى نامند و مرهء سودا گويند زيرا كه محترق با قوت و حدت باشد و معنى مرة قوة است و ليكن بدان كه حدت سوداى محترق در قوت و ضعف به حسب حدت هر خلطى كه از او حاصل مىشود مختلف مىباشد ، آنچه از احتراق صفرا شود احدّ است از آنچه از احتراق دم بود و آنچه از احتراق سودا بود از آنچه از احتراق بلغم باشد و كذلك در قلت فساد و سرعت آن ، احوال اين نيز مختلف است ، سوداى دموى قليل الفساد بطىء الرداءة است زيرا كه دم ، افضل اخلاط و مناسب حيات و صحت است و سوداى صفراوى شديد الفساد و سريع الرداءة است به واسطهء افراط